عشق به...

آری اگر عشق نبود زندگی بی معنا بود...

میگن مرگ آخر هر چیز است

اما برای من آغاز آسودگی است

مرگ برای من شیرین تر از عسل است

عسلی که مرا سیراب میکند

مرگ دوای درد پنهان من است

درد پنهانی که تیشه بر ریشه من میزند

ریشه ای که از چشمه ای پاک دم میزند

چشمه ای که سیراب کننده ی عالم است

عالمی که هر چه در آن است 

برایم عذاب است

عذاب چه کلمه آشنایی است

خدایا نفسم تنگ آمده

مرگ تنها راه چاره است

نوشته شده در شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط امین نظرات () |

نفسی خسته از پس نگاهی گریان 

دارد از دور مرا میبیند

من از همینجا عشقی نثارش میکنم

اما حاله ای از غم و اندوه در میان منو او

فاصله ها را افزون میکند 

کاش میتوانستم از عشق بالی سازم

و رهایش بکنم

در پس این فاصله ها

تا دگر از غم هجران دلمان 

زجر جولان نکشد

آه ز غم هجران

نمیدانم چرا دگر آه هایم جان ندارد

تا معشوق را ندا دهد

نمیدانم

نکند عشق برایم کمرنگ شده

نکند دارم از هجران نگاهش حاله ای میسازم 

رها میکنم در پس این غمکده باز

خدا می داند.... 

عشق پنهان

نوشته شده در جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط امین نظرات () |

من چرا هستم ؟؟؟

وقتی تو را ندارم

چرا هستم ؟؟؟

باشم که چه شود

بمانم تا از غم هجرانت

درد و غم همچون دستان یلی

بر دور گردن آویز شود

و مرا کم کم با فشار عشقت

نابود کند

تا کی؟؟؟

باید با این غم هجران سر کنم

از آن روز که مرا از یاد بردی

دگر خنده بر عمق وجودم راه نیافت

روزها سپری میشد و من 

به انتظار حضورت در کنار خویش

گریه ها سر میدادم 

که شاید تو مرا به یاد آورد 

کسی جای تو را در دلم نتوانست بگیرد برگرد!!!

برگرد و دوباره جانم را خندان کن

همان جان شیرین 

که روزی بلا گردان تو بود

میمرد برای غم هایت

زنده میشد ز شادهایت 

برگرد و دلم را آرام کن

آرامشی دل نشین که هیچ کس جز تو

او را به من نمیداد

هر گاه خاطراتت را به یاد میآورم دلم

همچون کوهی زخمی و جوشان

می جوشد و گاهی هم سرازیر میشود

کاش میشد که تو را دوباره در کنار خویش احساس می کردم

کاش!!!!! 

 عشق پنهان

نوشته شده در شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط امین نظرات () |

نشسته بودمو در خیال خویش پرسه زنان
صدایی آمد

 
آری صدا صدای پیامی از عمق نگاهم بود
پیامی از دلم فرود آمد

 


این چنین بود:
(( به زودی در گوشه ای از تقویم می بینیم
(تعطیل)روز ظهور امام زمان (عجل الله تعالی

 
فرجه شریف)وکمی بعد در کنار خرابه ای
تابلویی می بینیم که نوشته شده است:

 

نام پروژه : حرم مطهر حضرت فاطمه الزهرا (س)
کار فرما : قائم آل محمد (ص)

مساحت پروژه:وسعت دل تمامی شیعیان علی(ع)
انشا الله ))

احساسی عجیب
در وجودم بود

کسی مرا نگاه میکرد
نمیدانم کیست ؟؟؟؟؟؟؟

آیا همان وجدانم است ؟؟؟؟؟؟
که مرا نگاه میکند!!!!!!!

اشک هایم جاری شد
همچون رودی عظیم که

سالها خشک شده
به من گفت که چرا گریه؟؟؟؟؟

تو او را فراموش کردی
حال برایش می گریی

به خود آمدم
فریادی ز دل

گفتم ای دوست
حلالم کن!!! حلال

من نکردم یادت ای فخر زمان
من فراموشت نکردم!!!

ای گلستان نگاهم
ای گل خوش بو ز باغ عطر یاس

شود از شرب نگاهت
تن باران

روح سبحان
قلب آکند ز قرآن

خودت!!!!!
تن بی جان

روح عریان
قلب پژمرده و بیمار

مرا!!!!!
به نگاهی

به صدایی
ز تن خاکی دوران

تو جدایم بکنی
با خود آشنایم بکنی

یه صدایی !!!؟؟؟
ز فرا سوی جهان می آید

کیست!!!؟؟؟
که چنین ز غمش

جهان غمگین شد
رنگین کمان سنگین شد

دلم محزون شد!!!
آری!!!!!!!!!!

منم فخر زمان
مشک جهان

دیده به راهت ای جوان
تا که بیایی پیشمان

با دل محزون زدم بوسه به پایش
دلبری کردم...

!!!!!!!!!!!

چه رویای شیرینی

چه پندار غریبی

شما نیز این

لحظه را تصور کنید

چه پیش خواهد آمد...... 

 

 الهم عجل الولیک الفرج

 عشق پنهان

 
نوشته شده در یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط امین نظرات () |

 

باز دلم گرفته و از سودای درونم کسی آه میکشد

نمیدانم کیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمیدانم کیست؟؟؟؟؟؟؟

آیا کسی آمده تا مرا از تنهایی خویش رهایم سازد

نمیدانم

شاید ... شاید ...

نمیتوانم باور کنم


نـــــه......    نـــــه......



تمامش وهم و خیال است

میدانم کسی مرا بیاد نمیاورد 

صبر کن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کسی در دورنم مرا صدا میزند میگوید 

عشق من ...

من تو را باور میکنم

باور کن!!!!!!!!!

ولی باز من از فرط خستگی خوابم میبرد 

نمیدانم آیا بعد از این خواب او باز می آید

نمیدانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فقط یک چیز را خوب میدانم  

اگر باشد.....  

       اگر آید.....

              اگر ماند.....

کنم جانم به قربانش ولی افسوس !!! نمی آید

فقط افکار پنهانست همه حس پریشانست

نمیدانم خدایا!!!!!!!!!!!!

میشود آن روز باز آید؟؟؟

که ببینم جمال روی نایابش

کنم جـانم فدای رخ والایـش

زنم شـانه کمی آن گیسوانش

بگویم ای تمامم.......

ای کمالم.....

ای تمام هستی وجانم......

بیا جانم کنم در آن فدایت

ولی بـاش تو بر آنی کنارم

نگذار دمی  تنهـــا بمانم

ندارم طاقت دوری خدایا

آه خدایا!!!!!!!!!!!....


بس است وهمو خیال کودکانه

شدی غرق تماشایه زمانه 

کجا پیدا شود این یاور تو که باشد همدمو هم یاور تو

نگرد گشتم نبود گردی نیابی 

نیابی...... 

عشق پنهان

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط امین نظرات () |

 

از کجا باید شروع کنم دلم سر شار از غم و اندوه

است 

شاید شروعش برایم سخت باشد ولی همیشه گویند :

قدم اول را بردار تا سنگینی راه از  روی دوشت

برداشته شود

کاش میتوانستم شعر بگوینم تا از طریقش عقده ی دل

خالی کنم اما نمیشود 

خدایا من فقط تو را دارم 

اگر من بدی کنم تو را بنده بسیار است 

امــــــــــــــا:::

تو اگر مرا رها کنی ...؟؟؟

خدای دگر از کجا بیاورم

بیــــــــــــــا و مرا از خویشتن رهایم ساز 

تا رهای رها شوم

و تا اوج اوج آسمان ...

همان معراج نبی 

پر گشوده و بال پرواز پیدا کنم 

آنجا که فرشتگان دخت رسول را ستایش کردند و از

قدومش ز شادی گریه ها کردند 

از کجا بگویم 

از کجا بگویم

از درد دل شقایق پنهان 

که به او بدی ها بسیار کردم 

نمیدانم مرا حلالم میکند 

نمیدانم مرا دعا میکند همانند قدیم 

نمـــــــــــــــــــی دانم

نمـــــــــــــــی دانم.....
 عشق پنهان
 
نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط امین نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ